خرید بک لینک

دیشب کلافه بودم شیفتم تا 3 صبح طول کشید، یکم بیشتر بیدار موندم تا 4-5 بشه یه چایی کیک بخورم و بعدش قرصامو بخورم بخوابم، وسط چایی خوردن گفتم از چیزای تکراری بزنم بیرون و یه ده دقیقه از یه فیلمی چیزی رو از هارد بگیرم ببینم و بعدم خاموش کنم برم لالا! فیلم bullet train رو انتخاب کردم و یک سکانس کوتاه ازش چند روز پیش توی شبکه ن س ی م دیده بودم و برای اینکه برام اسپویل نشه کانال رو عوض کرده بودم، همینقدر یادم بود که برد پیت با اون کلاهش بازی میکنه و دو حالت داره

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

سلام؛ از آخرین باری که نوشتم فکر کنم سه ماه گذشته؛

کاشف به عمل اومد درد مداوم چشم و پیشانی؛ نیازمند حضور مداوم یک عدد عینک بود؛ که خب حضور بهم رساند و شد عضو به‌روز ما! هرچند هنوز بعضی وقتا دردای دیگه‌ای دارم ولی خب اون مدل سردردهای مداومِ نیازمند مُسکن و بدحالی رفع شد!

بقیش همون روتین همیشگی روزمره؛ فقط مامان متاسفانه چشمش عفونت شدیدی کرد که همچنان درگیرش هستیم و حوصله و علاقه برای نوشتن بقیش رو ندارم!

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

سلام؛ فکر میکنم اوایل فصل دوم سریال Ted Lasso بود که باهاش اتفاقی آشنا شدم و بعد دیدن یک قسمتش فهمیدم توی خوب خمره‌ای افتادم؛ ظرف عسل! تد لاسو برای من یک حس و حال خوب بود، یه فضای مثبت و روشن؛ جزو معدود سریال‌هایی که توانایی پر کردن حفره‌های روحی و احساسی شما رو در شرایط ناملایم، دارند! اتفاق خوبی که افتاد این بود که طی همین مدت سه چهار ماهی که نمی‌نوشتم، فصل سوم‌اش اومد و خیلی خوشحال شدم، دانلود کردم و در یک زمان مناسب دیدم؛ و حس بدش این بود که سریال تموم

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

من همیشه یه تصوّر بخصوصی از انسان‌های آخرالزمانی دارم؛ آدم‌هایی که با وجود همه‌ی نظم‌های حاکم، با وجود همه‌ی ناملایمات، با وجود همه‌ی ضررها و طرد شدن‌ها و ... توانایی خارق العاده‌ای در تغییر روزمره مسلط به محیط دارند؛ اونا می‌تونند ساختارشکنانه همه چیز رو به هم بزنند و یک نظم به‌روز رو حاکم کنند! تِد منو یاد مکس توی نیو آمستردام می‌ندازه! با جمله معروفش؛ � Ho w c an i He lp Y ou �! اینجور آدم‌ها برای دنیای غرب عجیب هستن؛ مثل ارمیا وقتی که از کنار دستگاه‌های

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

چند روز پیش بود؛ دوستم تلفن کرد و گفت پیگیر کارت شدم، من ازش نخواسته بودم؛ ولی خب سر بسته گفت از حرفایی که شنیده؛ خیلی ناراحت شدم؛ از دست اون نه؛ از دست خودم نه حتی از حرفای اون طرف هم نه ولی از کل این قضیه که من توش بی دلیل اینجوری شدم! سه چهار روز بود رفتن پیرایشگاه رو عقب انداخته بودم؛ مثل ده سال پیش شد یهو! من همه غصه هام رو بلعیدم، اینقدر عمیق که حالا حالاها پیدا نمیشن؛ ولی غم غالب شد بهم کمی؛ برگشتم به ده سال پیش که نمی‌دونستم از غصه چیکار کنم؛ غصه

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

سینه‌ی تاریک من سنگ قبر آرزو بود... . . من کلا از آهنگ های قدیمی بدم میاد، یه حسی مثل زندان رفتن یا پا گذاشتن و محکوم به حبس ابد بودن توی یه سیاره و سرزمین غریب بهم میده برای همین هیچوقت خوشم نمیاد ازشون؛ این آهنگ آرتوشم یه نمونشه، صداش قشنگه ولی از آهنگه بدم میاد بخصوص اولش؛ فقط این تیکه آخرش رو دوست داشتم که زبان حال بود...خوشم اومد... . سنتی بدم نمیاد گاه به گاهی چیزی به گوشم بخوره ممکنه خوشم بیاد ولی دنبال نمیکنم...

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

یه شِگردی بود از مامان دوستم یاد گرفتم هروقت تابستون خونشون میرفتیم، برامون شربت درست میکرد، عرق بهار و تخم شربتی با تیکه‌های یخ توش؛ فکر کنم شکر هم داشت، ولی خب نکته‌اش اون تیکه‌های یخش بود! در اصل آب رو با خاکشیر قاطی کرده بودن و گذاشته بودن توی این مکعبی‌ها یخ زده بود، اینجوری هم یخ بود برای خنک کردن شربت هم با آب شدنش خاکشیر هم اضافه میشد به شربت؛ منم چند روز پیش درست کردم گذاشتم فریزر یخ زد؛ الانم جاتون خالی توی یه لیوان گنده شربت درست کردم برای خودم

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

چند ماه پیش یه مطلبی دیدم که نوشته بود تنهایی نباید عامل این باشه که به آدم‌های سمّی زندگی‌تون رجوع کنید! همونطور که تشنگی باعث نمیشه شما یه لیوان سم رو سر بکشید؛ پس بخاطر تنهایی هم نباید این کارو بکنید! حرف درستی بود؛ البته خوب که بهش فکر کردم دیدم این فقط مصداقش برای آدم‌های سالمِ تنهاست( البته تنهایی به مرور شمارو یکم خل و چل و ناسالم میکنه و خود به خود از این گردونه خارج میشید!)؛ چیزی که ما باید برای فهم محور در نظر بگیریم همون مثال دوم هست؛ تشنگی!

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

منتظرم که بخش آخر کار تموم بشه؛ و بتونم اکسلم رو تکمیل کنم و بفرستم و برم کالافم رو بازی کنم تا خوابم بگیره؛ داره گرشا رضایی توی سیستم پخش میشه؛ آهنگ قرمز! پوف دیروز با عین رفتیم سفارش؛ روغن زیتون و اسفناج و کلی سبزی و یکم میوه سفارشم؛ اسفناجارو دیشب تمیز کردم و پختم برای شام؛ ولی اینقدر ظرف شستم و شیفت کارم بود که نشد سبزی هارو پاک کنم، یه بخشیش زرد شد؛ هوا هم گرمه، گذاشتم یخچال، الان یادم اومد که 2 ساعت پیش در آوردم، باید برم تمیز کنم و بشورم الان؛ این وقت

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

پاک کردن سبزی‌ها خیلی طول کشید، بخاطر ریز بودن بعضی از دسته‌ها و هم بخاطر پلاسیده شدن یه درصدی از سبزی‌ها! منم خیلی روی این چیزا حساسم مجبورم شدم دیگه یجاهایی دونه دونه چک کنم! فکر کنم 4 صبح تموم شد، نیمساعتم شستن مرحله‌ای و خشک کردن و بسته بندی کردنش زمان برد اقلا! تقریبا از اواخر کار تمیز کردن تا بسته بندی داشتم به عین فحش و لعن و نفرین می‌کردم، ایضاً به خودم! که آخه مرد حسابی تو که نهایتش ماهی دو بار منت میذاری بر بازار سبزی خوردن میخری چه دردت بود سبزی

برچسب: نویسنده: آریا صمیمی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 2:35

صفحه بندی